ایلیاایلیا، تا این لحظه: 14 سال و 11 ماه و 22 روز سن داره

ایلیا قند عسل طلای مامان

عکس های ایلیا در شمال وهمدان

بنا به قول که عزیزم بهت داده بود امشب اومدم  عکس هاتو بزارم گل مامان دیگه وقتی برام نمیزاری که عکس تو وبلاگ بزارم الهی قربون شیرین  زبونیهات که داری همه چیزو تکرار میکنی  اینم عکس گل زندگیم محوطه فروشگاه کاسپین شمال ا   سواحل دریا کاسپین دوتا داداش ها باهم   ایلیا وشن بازی     قند عسل ودرخت هزار ساله ایلیا حامد وامیر محمد     ...
30 شهريور 1392

سفر به شمال وهمدان

سلام   پسر عزیزم  امشب خوابت کردم تا بتونم به وبلاگت سری بزنم واپ کنم از روز اول شهریور تعطیلات تابستونی مامان شروع شد جمعه صبح زود کوله بارو جمع کردیم رفتیم خونه دایی پسری که شمال هستندساعت 2بود که رسیدیم رشت کلی پسری خوشحالی وبازی کرد تواین هفته که شمال بودیم تازه اونجا جشن تولد امیر محمد عزیز پسر دایی ایلیا هم بود ونانای کرد واسه خودت قرمیدادی دست میزدی حسابی آتیش سوزندی تو شمال دریا وساحل کاسپین دوروز رفتیم ماسوله وشاهزاده ابراهیم وامامزاده اسحاق که واقعا دیدنی بود بخصوص  جاده اش عالی وباصفا بود......یه درخت هزار ساله هم داشت واقعا جالب بود برامون........................................... ازاونجا با دایی وخاله ایل...
18 شهريور 1392

عکسسسسس آتلیه

سلامممممممم عزیزوگل زندگیم ایلیای مامان وای جیگرم بالاخره بعد از  مدت خیلی زیادموفق شدم عزیز دلمو ببرم اتلیه وازش عکس بگیرم  تواتلیه کلی آتیش سوزندی بیچاره خانم واقا عکاسه که زن وشوهر بودنداز دستت دیگه خسته شده بودند ولی دستشون درد نکنه خیلی وقت گذاشتندتا بتونندیه چند تا عکس بیندارندمامان جون من که فکر نمیکردمحتی بتونند دوتا عکس جالب ازت بگیرن   عکس بعد از حدود یک ماه بالاخره امشب ساعت 7 حاضر شد منم به بابایی زنگ زدم سریع رفتیم واست از آتلیه گرفتیم از ذوقم کارهامو نکردم تلپ شدم سرکامی تا بتونم تووبلاگت بزارم خدارا شکر عکس هات هم خوب شده مامانی دیگه بااین همه شیطونی وآتیشی که شما اونجا سورندی تا بهشون زنگ میزدم واسه&nbs...
27 تير 1392

21ماهگی گل پسر وجشن تولداقا مهرداد

 عزیز دلم امروز وارد بیست یکمین ماه زندگی شده مبارکت باشه انشالله همیشه شاد وسلامت باشی جیگر گوشه مامان ایلیا  جمعه 92/04/07 تولد پسر برادر شوهر خاله  جونش دعوت بود اسم این اقا پسر مهرداد بود وامسال می رفت کلاس دوم دبستان واقعا پسر دوست داشتنی ومظلومی هست این اقا مهرداد (یه چیز هم بگم بین خودمون باشه وقتی مهرداد 3سالش بوده مادرش فوت میکنه خدا رحمت کنه مادرش خیلی خانم خوبی بودو خیلی دوست داشت عروسی بچشو ببینه) به همین خاطر همه خیلی دوستش دارند منم به همراه قند عسلمون به تولد رفتیم وخیلی به پسرک خوش گذشت وهمرا با بقیه بچه ها یا دست میزد یا نای نای میکرد ولی اصلا ایلیا یه جا اروم نبود که بتونم عکس بیندازم  دی...
7 تير 1392

اتلیه رفتن گل پسری وجشن عقد

سلامممممممممممم   بنابه قولی که به دوستانم کلوپ (سحر جون مامان ارشاک)داده بودم امروز که ایلیا خان خواب رفتند امدم وبلاگشو اپ کنم    یه دلیلی که خیلی تنبلم  حال وحوصله نیست دیگه گزارش کارهای گل پسری رو بنویسم از سرکار که وقت نتم کمه  بعدش هم کامی مشرف به اتاق رییسههههههههه از خونه هم تا میام کامی رو روشن کنم گل پسری سریع دکمشو میزنه وخاموش میکنه ومامانشو منصرف از  اپ کردن میکنه  خدایی پسرم خیلی به فکر مامانشه نمی خواد زیاد خسته بشم  ولی خدایی از شیطونی های پسری که هرچه بگم  بازم کمه  عزیزدل مامان دیگه داره اخرین ماههای 20 ماهگی رو میگذرونه دو روز بیشتر نمونده تا وارد 21 ماهگی زندگیت بش...
4 تير 1392

دلنوشته دختر خاله

اسمم حانیه ست.من دخترخاله ی ایلیاهستم.امروز اومدم واسه ی ایلیا جیگرخودم تو وبلاگشو بنویسم چون مامان جونش کم تروقت میکنه برای ایلیاجون بنویسه.عسل من یه پسر شیطون و با نمکه. ایلیاتازه یاد گرفته اسم های مارو صدا کنه: به من میگه حاننننننننه به داداشم که اسمش پویاست میگه پوبببببببا وقتی هم که بهش میگی کوفت کی بخوره میگه:پوبببببببا میگی چایی کی بخوره؟میگه مامان یا بابا. به داداش امیدش میگه اممممممه به مامان من هم که خالشه میگه صیدددیده(صدیقه) اسم باباش رو هم صدا میکنه:ریضضضا(رضا) هر موقع بهش میگی ایلیامنودوست داری؟جواب میده:نهههه.مامان دوست داری؟نهههه ...... خلاصه هر کی رو بگی دوست داری؟میگه:نههههه عاشق پارک وسرسره وآب بازیه و...
14 ارديبهشت 1392

واکسن 18ماهگی+روز مادر

روزمادر بر همه مادران عاشق مبارک  وای چه کلمه زیبایی مادررررررررررررردستانم از نوشتن وزبانم از گفتن نام مادر عاجزهست خدایا همه مادرها راد پناه خودت حفظ کن وهمیشه در کمال  سلامتی وشادابی باشند اما پسر گلم وارد نوزدهمین ماه زندگییت شدی ودوشنبه نهم اردیبهشت هم نوبت واکسن 18ماهگیتو داشتی بااینکه سرکار بودم وبابای مسولیت واکسن زدنتوپذیرفته بود ولی همش حواسم از سرکاربهت بود که بابایی زنگ زد وگفت خداراشکر یه کوچولوگریه کردی ودیگه اذیت نکردی خوبی شکر خدا ولی بعد ازظهر پات درد داشت وگریه میکردی ووپاتو زمین نمیزاشتی تا اینکه ساعت 6معصومه دختر دایی ولی اومد دیگه شما هم شجاع شدی ودرد پات یادت رفت وکلی با دختر دایی بازی کردی ودا...
12 ارديبهشت 1392